20/1/91
4:1 ع
به نام خدا
داستان دخترک وکدخدا
دختر کوچکی در یک روستای دور افتاده زندگی میکرد این دخترک کوچک که سن وسالش به زور به 8 سال می رسید در یک خانواده ای که پدر خانواده شغل دامپروری داشت مادر هم خانه داری می کرد وهمین دختر را داشتند پدر هر روز کار می کگرد تا بتواند هزینه های زندگی را در بیاورد ودخترک در مکتب خانه روستایی بالا درس بخواند پدر همیشه به دخترک می گفت تو باید درس بخواند تا تو مثل ما زندگی بدی تنداشته باشی دخترک هر روز مسیری را پدر پیاده روی می کرد تا به روستای بالا برسد و لی در یکی از همین روز ه8ای پدر خانواتده در حمله ای که گرگک به گله گوسفندان کرد برای دفاع از گله جان خود را از دست داد خانواده دخترک چند روزی رات عزا دار بود و مغول مراسم خاک ساری و هرچه پدر پول زخیره کرده بود را برای مراسم کفن ودفن ومخارج مراسم خرج نمودند و برای مخارج خود مقدار کمی پول باقی ماند واین مبلغ کم به مدت 1 هفته توانست خانه این خانواده را اداره کند ولی بعد از آن دیگر حتی چیزی برای خوردن نداشت ومکتب خانه ای که دخترک در آن درس می خواند یک ملا داشت که تا از این موضوع اطلاع پیدا کرد به درب خانه زن آمد ودخترک را برای خودش خاواستگاری کرد ولی مادر موافقت نکرد چون دخترک فقط 8 سال داشت و مادر برای پول در آوردن رو به خدمت کاری در خانه احالی روستا شد روزی به خانه کد خدا ده رفته بود که کد خدا چند نفر مهمان داشت که آن مهمان ها از اهالی این روستا نبودند یکی از این مردها به کد خدا پیشنهاد داد اگر این زن امشب را با ما باشد پول خوبی به آن می دهیم زن پزیرفت وآن شب را با آن 7 مرد گذراند و این کار آنها شده بود و.رفت آمد زن به خانه کد خدا زیاد شده بود روزی کد خدا به در خانه زن امد وبرای زن مقداری غذا آورده بود به زن داد و گفت این شام عروسی دختر یکی از مشاورانم بود و کد خدا رفت فردای آن روز زن به خانه کدخدا رفت که ظرف وسینی را پس بدهد نوکری که دم درب ایستاده بود تازه وارد بود ولی مردی مسن وخوشچهره بود مرد به زن گفت برای چه به این خانه آمدی زن گفت آمدم با کدخدا کار دارم همین طور که مشغول صحبت بودند کد خدا از توی دالان متوجه صدای زن شد وگفت آن زن را راه بده بیاید داخل نوکر بله قربان تلخی گفت واز جلوی راه زن کنار رفت ولی همین طور که به داخل می رفت زن به آن گفت که همه چیز آن طور که می بینی نیست اصلاً آن چند مرد که با تو رابطه دارند را می شناسی زن کمی به فکر فرو رفت وقتی به داخل منزل رفت یکی از این مشاو.رانم با کدخدا مشغول صحبت بودند که در مورد زیاد کردن مالیات و وارد کردن چند زن فاحشه به داخل روستا برای این که بی بند وباری را در داخال روستا زن این وضعغ را دید آن شب را با مشاور گزراند ولی چند وقتی در داخل خانه ماند وبه اوضاع فکر میکرد .
مردم کی که در روستاهای اطراف بودند مه اوضاعی که در این روستا بودند کمی مشکوک بودند ولی نمی دانستاند چه خبری است فقط هر چند وقت یک بار یکی از جوانان روستا در قبرستان خاک می شود ولی کسی نمی دانست این کحدخدا نیست این جریان را در دست دارد بلکه این که یک نفر کدخدارا مانند عروسک خیمه شب بازی در دست دارد .
زن که دیگر نمی توانست سکوت را تحمل کرد وهمین طور داشت معزلات را برای مردم روستا بازگو می کرد ومردم داشتند امواجح نارضایتی را درست می کردند که کد خدا فهمید وزن را به جرم زنا گرفتند وسنگسارش کردند وهرکس در این موضوع اعتراضی می کرد .....دچار می شد .
حالا دخترک هیچ کس را نداشت روزی به خانه دخترک آمد ودخترک را به عنوان زن خود به حرم سرای خود برد و این شد آن که نباید می شد
((چگونگی برداشت از روی متن این داستان آزاد می باشد ))
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است ....
نظرذ یادتان نرود
نویسنده : مدیریت وبلاگ شهر طلائی
کپی فقط با ذکر منبع بدون ذکر منبع اشکال شرعی دارد .
1/1/91
11:15 ص
نوروز 1391 بر تمامی دوستان مبارک باد انشاا... سال خوبی برای شما باشد
چنتا عکس قشنگ از بهار براتون گزاشتم انشاا... خوشتون بیاد
طبیعت بهار چه قدر قشنگه مگه نه







لطفاً نظر دهید
29/2/91
8:5 ع
نمی دانم این سیر ابدی
واین کشف وشهود مستی بخش
که هر روز وهر دم مرا
در این اقیانوس اعظم وبی کرانه وبی انتها یی
-که خلسه وجذب ومراقبت وتامل واشراق می نامند
ولی نام دیگری دارد
ونام ندارد که در نام نمی گنجد -
فروتر می برد وغرقه می سازد .
تاکجاها می کشد وتاکجا ها می رسد؟
تا خدا وآ ن سوی دریای خدا
تا کجا؟
آن سوی هر سویی
تا چه می دانم ؟
اما می دانم که تا منزل مرگ خواهم رفت
ومی دانم که مرگ منزلی در نیمه راه است .
آیا آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟
کاشکی باشد!
کاشکی از پس امروز بود فردایی!
{{دکتر علی شریعتی}} 29/2/91
7:57 ع
از سری داستانک ها کوتاه پیرمرد سیگار فروش
سرباز وپیرمرد
پسر جوان نیمه شب در پارک قدم می رد ودر فکر فرورفته بود همین طور که بر روی زمین سفید شده با برف راه می رفت سرما کم کم داشت وجودش را می آزرد در همین هین در گوشه پارک پیرمردی را دید که داشت آتش داخل سطل آتش را بر افروخته نگه می داشت پسر به سمت پیرمرد رفت وبا کسب اجازه از پیرمرد به روی صندوقی که در کنار آتش بود نشست و کمی دستهایش را بر روی آتش نگه داشت تا سرما وکرختی دستش از بین برود در همین هین پیر مرد به پسر گفت چای آتشی می خوری برات بریزم پسر سرش را به نشانه آری تکان داد پیرمرد گفت نیم ساعته دارم می پامت تو چه فکری هستی تو این نیم ساعت که داشتم نیات می کردم انگار اصلاً روی این زمین نبودی بگو خودت را خالی کن من 50ساله هرشب اینجا میشینم وبه درد ودل کسای که میاند توی پارک گوش میدهم .
پسر که داشت فکر های توی ذهنش مثل بمب دستی منفجرش می کرد شروع به سخن گفتن کرد وگفت:
من یه سربازم وآخرای سربازیمه اما توی همین 1 ماه اخیر اتفاقاتی برای من افتاده که داره منا دیونه میکنه دیگه صبرش را ندارم که این مشکلات را تحمل کنم راستش 15 روز پیش رفتم تاریخ ترخیصم را پرسیدم گفتند 15 روز دیگه ترخیصی ته من هم که خوشحال از این که 15 روز دیگه خدمت من تموم می شه 12 روز مرخصی گرفتم که یه استراحتی کرده باشم تو همین 12 روز رفتم یه کار برای خودم پیدا کردم وچند روزی هم هست که به سر کار میرم ولی این دوازده روز که تمام شد وقتی به پادگان رفتم دیدم که ترخیصم به عقب افتاده واز 15 روز به 45 روز افزایش یافته و حالا موندم که این مدت را چی کار کنم فرمانده مون هم حاضر نیست به من مرخصی بده چون فکر میکنه من هم مثل باقی سربازا تمارز می کنم وبه من مرخصی هم نمیده از اون طرف اوضاع مالی من هم به هم ریخته وراه حلی هم نیست چون باید کار کنم تا پول بدست بیارم از اون طرف هم چند واحد درسی دارم که برای گرفتن دیپلم باید بگزرونم ولی با احتساب این که سرکار باید برم خدمت هم باید برم نمی تونم این چنتا واحد را نیز باید بگزرونم و به همین علت نمی تونم توی کنکور شرکت کنم آخه مگه من یه جون 20 ساله مگه نمی تونم مثل باقی دوستام یه کار داشته باشم و یا این که درس بخونم ولی من چی الان حتی یه 500 توی جیبم ندارم اینا همه فکریه که توی مغزمه ونمی زاره زندگی ام را ادامه بدم دیگه برام تحملش مشکل شده با هرکی هم که در این مورد صحبت می کنی میگه سربازیت که تموم بشه مرد میشی ولی این فشارا که دیگه قابل تحمل نیست .
پیرمرد با صدای کمی گرفته ودورگه اش گفت تاحالا اونقدر که دنیا را بازخواست میکنی خودت را باز خواست میکنی مطمائنا تا حالا این کار رانکردی چون که همیشه اینا را که گفتی به چشم یه بد شانسی وبدبیاری می بینی ولی در صورتی که تا حالا در پی برطرف5 کردن مشکل بر نیومدی چون طرز فکرت اشتباهه به نظر من البته بگم این نظر شخصیه ولی تموم مشکلاتی که ماداریم همون چیزایه که مادیروز کاشتیم وامروز داریم اونا درو می کنیم پس باید هرکاری امروز میکنیم با دقت انجام بدیم چون که فردا عواقب یا خوبی های کارمان را می بینیم تازه اینا همه باعث میشه که تو مثل یه فولاد آبدیده بشی تا جایی که دیگه مشل یه فولاد ضد ضربه جلوی مشکلات می ایستی
پسر که حس می کرد یه بار سنگینی را از روی قلبش برداشتند از پیرمرد تشکر ورفت وبعد از اون مسیر زندگیش کاملاً عوض شد وهر چند وقت یکبار به اون پارک میرفت تا به پیرمرد یه سری بزند
24/1/91
8:30 ع
پیام رسان
